تبليغاتX
دیگران و رویای من

یکی بود یکی نبود. یک روز یه زنی بود که هر روز دنبال قلبش می‌گشت، و یک مرد پیدا شد که سینه‌اش بزرگ بود، زن فهمید که قلبش در سینه‌ی آن مرد هست و دوید به طرف مرد و به مرد گفت : که قلب منو پس بده!

هروقت که مرد این جواب را شنید گفت: یه دستگاه بیار که من قلب تو را پس بدم. زن گفت: که چه دستگاهی چه شکلی؟ مرد یک کاغذی آورد وخودکار آورد و شکل آن دستگاه را کشید. و زن گفت: باشد، میارم. زن دوید ودستگاه را ورداشت و باز دوید و به مرد داد و مرد نشست و سینه‌‌شو به دستگاه چسباند و آن‌قدر دکمه‌ی دستگاه را فشار داد. قلب مرد در آمد و رفت به سینه‌ی زن!

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 14:11 توسط سارا |

مادر همیشه چشمش به فرشته بود

به دختر زیبا

و گلها و پرنده ها می خندیدند

من همیشه دریا را احساس می کنم

و ماهی ها را دوست دارم

خورشید غروب می کند وقتی مادر می رود

من تنها هستم

فقط پدر هست که تنها نیست

 

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 21:38 توسط سارا |

پروانه بالهايش را مثل رؤياهايش تا كرد

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 2:39 توسط سارا |