یکی بود یکی نبود. یک روز یه زنی بود که هر روز دنبال قلبش میگشت، و یک مرد پیدا شد که سینهاش بزرگ بود، زن فهمید که قلبش در سینهی آن مرد هست و دوید به طرف مرد و به مرد گفت : که قلب منو پس بده! هروقت که مرد این جواب را شنید گفت: یه دستگاه بیار که من قلب تو را پس بدم. زن گفت: که چه دستگاهی چه شکلی؟ مرد یک کاغذی آورد وخودکار آورد و شکل آن دستگاه را کشید. و زن گفت: باشد، میارم. زن دوید ودستگاه را ورداشت و باز دوید و به مرد داد و مرد نشست و سینهشو به دستگاه چسباند و آنقدر دکمهی دستگاه را فشار داد. قلب مرد در آمد و رفت به سینهی زن!
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 14:11 توسط سارا
|

مادر همیشه چشمش به فرشته بود
به دختر زیبا
و گلها و پرنده ها می خندیدند
من همیشه دریا را احساس می کنم
و ماهی ها را دوست دارم
خورشید غروب می کند وقتی مادر می رود
من تنها هستم
فقط پدر هست که تنها نیست
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 21:38 توسط سارا
|

پروانه بالهايش را مثل رؤياهايش تا كرد
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 2:39 توسط سارا
|
