تبليغاتX
دیگران و رویای من

 

يكي بود يكي نبود. غير از خداي مهربون هيچ كس نبود. اون قديم­‌ها هيچ شهري وجود نداشت. آدمي هم وجود نداشت ـ فقط يه گردي ـ يه بيابون دور ـ يه خاك بود يه خاك بي‌معني ـ دورش هم دريا بود ـ يه عالمه دريا ـ تو اين خاك نه درختي بود نه چيزي ـ يه دفه از دريا يه آدم بيرون اومد ـ اون آدم هفت تا دست داشت ـ سه تا پا داشت ـ شش تا چشم داشت ـ ده تا گوش داشت ـ بعد اين مرده مي‌خواست با اين هفتا دستاش اين خاكو بكنه ـ بعد كه خاكو كند يه صندوقچه ديد ـ صندوقچه رو باز كرد ـ توي صندوقچه هيچي نبود ـ فقط شربت و يه قاشق و يه ليوان بود ـ اينا رو تو دريا گذاشت و شست ـ و يه كم از دارو ريخت توي قاشق و خورد و آب هم روش خورد ـ بعد تمام قوي شربت رو ريخت توي دريا ـ بعد يه دفعه دريا زمين شد ـ هر وقت آقا هم شربت مي‌خورد ـ دو تا پا آورد و دو تا دست و دو تا گوش و دو تا چشم ـ بعد از تو زمين آدم در اومد ـ بعد آقا گفت كه من توي چه خونه يه برم تو كدوم شهر برم ـ بعد ميگه من به هر زباني باشم برم توي اين شهر ـ گفت من زبونم فارسيه ميرم توي كرمان زندگي مي‌كنم ـ كرمان هم همين جاست كه ـ بعد رفت يه خونه ديد روي در نوشته بود كه اين خونه مال هيچكي نيست هر كي دلش مي‌خواد بياد توي اين خونه زندگي كنه ـ بعد مرد اين كاغذ رو پاره كرد انداخت دور و رفت توي اين خونه زندگي كرد ـ هر وقت رفت تو ديد همه وسيله‌ها چيده ـ حالا تموم شد و ايران ساخته شد.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 14:31 توسط سارا |

یکی بود یکی نبود. یک روز یه زنی بود که هر روز دنبال قلبش می‌گشت، و یک مرد پیدا شد که سینه‌اش بزرگ بود، زن فهمید که قلبش در سینه‌ی آن مرد هست و دوید به طرف مرد و به مرد گفت : که قلب منو پس بده!

هروقت که مرد این جواب را شنید گفت: یه دستگاه بیار که من قلب تو را پس بدم. زن گفت: که چه دستگاهی چه شکلی؟ مرد یک کاغذی آورد وخودکار آورد و شکل آن دستگاه را کشید. و زن گفت: باشد، میارم. زن دوید ودستگاه را ورداشت و باز دوید و به مرد داد و مرد نشست و سینه‌‌شو به دستگاه چسباند و آن‌قدر دکمه‌ی دستگاه را فشار داد. قلب مرد در آمد و رفت به سینه‌ی زن!

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 14:11 توسط سارا |

مادر همیشه چشمش به فرشته بود

به دختر زیبا

و گلها و پرنده ها می خندیدند

من همیشه دریا را احساس می کنم

و ماهی ها را دوست دارم

خورشید غروب می کند وقتی مادر می رود

من تنها هستم

فقط پدر هست که تنها نیست

 

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 21:38 توسط سارا |

پروانه بالهايش را مثل رؤياهايش تا كرد

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 2:39 توسط سارا |